داستان مرد ثروتمند
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی می کنند، چه قدر فقیر هستند.آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی بسر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:« عالی بود ، پدر!»
پدرش پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم!
و پدر پرسید :چه چیزی از سفر یاد گرفتی؟
پسرک کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا.ما در حیاط مان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاط خودمان فانوس های تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود ، اما باغ آن ها بی انتهاست!»
و در پایان که زبان مرد بند آمده بود، پسر اضافه کرد:«متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»
برگرفته از کتاب «هفده داستان کوتاه کوتاه» از نویسندگان ناشناس
![]()
![]()
![]()

